من و دریا....

منو دریا منو بارون، منو آسمون صدا کن.... (من همون احسان در وبلاگ بیان خدابیامرز هستم)

من و دریا....

منو دریا منو بارون، منو آسمون صدا کن.... (من همون احسان در وبلاگ بیان خدابیامرز هستم)

به بهانه مشتی احترام

تو گرمای تیرماه روی پل سید خندان، در حالیکه شیشه ها رو دادم پایین و کولر رو خاموش کردم، تا ماشین خیلی فشار بهش نیاد، موتور سواری با تیشرت سبز رنگ دستشو گذاشته رو بوق ناهنجار موتورش و اگر اشتباه نکنم 17.5 دسی بل صدای نتراشیده و نخراشیده اون بوق لاکردارش رو میکنه تو مخم که برو کنار من میخوام رد شم!   هر چند تو جامعه  ما از این  قوانین نانوشته کم نیست!،جدیدا هم اینطور باب شده که در اتوبانها حق تقدم با موتورهاست و اگر در لاین یک باشی تا یک متر باید از کنار اتوبان فاصله بگیری تا موتوریها راحت رفت و آمد کنند و خدا نیاره روزی که پشت فرمون بری تو فکر و به بدبختی هات فکر کنی، چنان دماری از اعصابت در میارن که حالت گرفته بشه!، دقیقا مثل دیروزِ من که  وقتی ناخوداگاه جواب بوق ممتدشو با اعتراض بدی که چه خبرته؟ همچین قشنگ شیر فهمت میکنه که پشیمون شی!، دست چپشو میاره بالا و با انگشت شصتش برات آرزوی موفقیت میکنه! واقعا ازش ممنونم که مثل جان کافیِ خدا بیامرز تو فیلم مسیر سبز دهنشو باز نکرد و کثافت های درونی اش رو به بیرون منتقل نکرد!... حیف که نشد اسم دبستانی که توش درس خونده و این تربیت و کمالات و ادب رو بهش یاد دادن بپرسم؟!من نمیدونم کی ما اینقدر از این فرهنگ گوش عالم کر کن و بالنده برخوردار شدیم؟!!. تا جایی که ما آیین نامه رانندگی خوندیم اولا اتوبان جای موتورسواری نیست و ممنوعه، بعد کی گفت و کی تصویب شد که حق تقدم با موتوره؟، آخرین قانون نانوشته این بود که حق تقدم با نیسان آبیه! شایدم آئین نامه قوانینش با قیمت دلار تغییر میکنه من خبر ندارم!؟، ثانیا یا ثالثا یا هرچی، شاید بگید تو این گرما اون یه متر فاصله از کنار اتوبان رو برای موتوری ها رها کن  شر بخوابه! جالب اینجاست این شری که من میبینم هیچ وقت نمیخوابه! ضمن اینکه لاین سه هم همین اوضاعه یعنی لاین 3 هم تا حدود یکمتر از کنار اتوبان (از گارد ریل) رو باید خالی کنی برای موتور و اگر سر راهشون باشی همین اوضاع خواهد بود!.لاین های وسط هم باز حق تقدم با موتوره!...دقیق هم معلومه بعضیاشون چون چند تا ماشین هم دارن دقیقا یادشون میره که پشت موتور نشستن و انگار دارن جی تی ای بازی میکنن و چون با موتوراز هر جا میتونن رد بشن و از جوب  بپرن، انتظار اینه در هر حالت بهشون راه بدی!....یاده یه پرایده افتادم که تو یه خیابون باریک که یه جرثقیل با کلی دبدبه و کبکبه از این گولاخا داشت از روبروش میومد و اصطلاحا شاخ به شاخ بودن، پرایده نور بالا و بوق میزد که برو کنار  من میخوام رد شم! احتمالا منظورش این بود جرثقیل باید دنده عقب تا ته خیابون بره!!! یکی از جاهایی که یکم آور کانفیدنس یا بیش اعتماد بنفس یاد گرفتم دقیقا همونجا بود! .نکته بعدی پیک موتوری هاست....دقیقا از ساعت 12 ظهر که ملت گشنه میشن و از اسنپ فود و... ناهار سفارش میدن، اینا با یه باکس غذا فقط فاصله هوایی رو حساب میکنن و اصلا حواسشون نیست که دارن خلاف میرن!، فقط هدفشون رسوندن غذا به مشتری هست...گمونم مسیریاب که میزنن البته اگر بزنن  گزینه ی خودرو رو انتخاب نمیکنن، پیاده رو ی رو انتخاب میکنن شاید هم همون فاصله هوایی رو می بینن! خود من تا حالا نزدیک بوده چند تا شونو زیر بگیرم چون یا خلاف میومدن  یا بد رانندگی میکنن و نهایتا ناچار شدم ماشینمو مچاله کنم بذارم تو جیب شلوارم تا اینا رد شدن و غذاشونو به مشتری برسونن!!....شب ها هم که میشه چون موتورشون معمولا چراغ نداره باید خیلی خوش شانس باشید که اونا رو تو تاریکی ببینید و خدایی نکرده تصادف نکنید!. من برای این گروه آخر که به دنبال کسب روزی هستند خصوصا برای  سلامتی جسم و روح و نهایتا عقلشوون خیلی دعا میکنم و از خدا میخوام اول به دلشون بندازه تا تو این گرونی چراغ موتورشون رو درست کنن!..ولی به گروه اول ضمن احترام به تمامی موتورسواران قانومند، با انصاف و متشخص شهر، شایسته ترین درودها و سلام ها رو میرسونم و برای روح آباء و اجدادشون شادی و مسرت و درجالات بالا آرزومندم....

دانشجوی ارشد نگران...

امروز یکی از دانشجویان ارشد  بالاخره بعد ماهها با من تماس گرفت!. با من درس پایان نامه داره و البته تا میتونه کشش میده و من هم از رو نمیرم!..چون حداقل به اندازه یه جلسه تصویب پروژه  زمان گذاشتم براش و گذشته از اون موضوع پایان نامه اش موضوع مهم و ارزشمندیه....

تماس گرفت و بعد کلی عذرخواهی گفت استاد شرمنده این مدت نبودم!. خونه مون تو جنگ آسیب داده ( حالا کاشف بعمل اومدکه فقط شیشه هاشون شکسته بود) تو محل کارم تعدیل شدم و خلاصه تا حالا نتونستم کاری بکنم!..منم اول اظهارتاسف کردم و بعد از احوال خانواده اش پرسیدم و بهش امید دادم که درست میشه و در هر صورت هیچ اشکالی نداره و نگران نباش  و دانشگاه هم اخراجت نمیکنه به خاطر این شرایط... 
 
خیلی نگران بود که من ازش ناراحت شده باشم که گفتم اصلا اینطور نیست. توصیه های علمی لازم رو بهش کردم و گفتم با ایمیل با من در ارتباط باش، آخرین کدهایی که فرستادی رو دوباره فوروارد کن و بعد اهداف موقت کوتاه مدت رو براش تعیین کردم.. یکم امیدوار شد و هی چَشم چَشم کرد و ...تماسمون تموم شد. 
جالبه ما تا حالا هیچ دیدار حضوری هم نداشتیم ولی ماههاست( که البته فکر کنم سال رو رد کرده) میخواد پایان نامه شو انجام بده و البته  بازم احتمال میدم که بره چند ماه دیگه بیاد!.... البته بهش اطمینان خاطر دادم که اگر چند ماه دیگه هم باز بیای من راهنماییت میکنم ولی خب اگر سریعتر کارتو انجام بدی به نفع خودته......ضمنا بهش گفتم دانشگاه هم حق نداره تو رو اخراج کنه ولی تو کارتو سریعتر جمع کن....نمیدونم این جمله رو برای چی بهش گفتم...ولی معتقدم تو این شرایط تا جایی که میشه باید از دانشجو حمایت کرد.....خود من امسال تا یکی دوماه گیج بودم و نمیدونستم میخوام چکارکنم. این بنده های خدا خصوصا این خانم با این همه مشکلات که جای خود داره...

خلاصه باید همدیگه رو درک کنیم....امیدوارم شرایط هر چه سریعتر نرمال بشه. ولی قبل و بعد تماس، مطمئن شدم که خیلی امیدوارتر شد و  این طرف من از صداش احساس کردم. نقطه اوج  این ایجاد اعتماد رو من اینطور حس کردم که گفت استاد میخواستم بخاطر این نگرانی و دغدغه ای که داشتم  30 میلیون تومن بدم بیرون پایان نامه مو برام انجام بدم هر چند وضع مالیم هم خوب نیست و مشکل دارم!  بهش گفتم به هیچ وجه این کار رو نکن..چون نه چیزی یاد میگیری و تازه باید خودت بیشتر وقت صرف کنی و از همه مهمتر برای جلسه دفاع به مشکل میخوری...کارت رو خودت انجام بده من هم کمکت میکنم و ایشالا به کمک همدیگه پایان نامه تو جمع میکنیم. از  دیپ سیک  یا هر هوش مصنوعی دیگی هم تا میتونی استفاده کن. فقط  ناامید نشو و کارهایی که خواستم رو انجام بده.....قبول کرد...امیدوارم بچسبه به کارش و بتونه حداقل امسال دفاع کنه....
راستی صدای آمین تونو نشنیدم!  :)

خنکا آن کسی که بی هنر است

جدیدا به این نتیجه رسیدم نقش کارهای عملی رو در برنامه روزانه ام بیشتر کنم. این شعر از پروین اعتصامی برام جالب بود:  ادامه مطلب ...

فارست گامپ

چند وقت پیش، داشتم بین فولدرهای فیلم لپ‌تاپم می‌گشتم تا چیزی برای تماشا پیدا کنم. تا رسیدم به فیلم "Forrest Gump".

 یاد جمله‌ی مادر فارست افتادم که می‌گفت: «زندگی مثل یک جعبه شکلاته، هیچ‌وقت نمی‌دانی به چه طعمی برمی‌خوری.» و من، بدون اینکه بدانم این فیلم چه طعمی دارد، روی "پلی" کلیک کردم.

-داستان از یک پر شروع می‌شود...  ادامه مطلب ...

کوئیلو

او در ۲۴ اوت سال ۱۹۴۷ در ریودوژانیرو برزیل به دنیا آمد. مادر او لیژیا خانه‌دار و پدرش مهندس بود. او وقتی نوجوان بود، می‌خواست یک نویسنده شود. پس از گفتن این موضوع به مادرش، مادرش پاسخ داد:  ادامه مطلب ...